ازتابستون دو سال پیش شروع شد.اون موقع من تازه وارد عرصه ی نوجونی شده بودم و دوران کودکی رو با تمام سادگی هاش،شیرینی هاش و البته هزاران خاطره پشت سر گذاشته بودم.انگار چشمام دنیای اطراف رو داشت طور دیگه ای می دید.
اون روزا فکرو ذکرم فقط چند کتابی بود که برای کنکور می خوندم.همه چیز داشت به حالت عادی پیش می رفت تا اینکه برای گرفتن جزوه های درسی و نوشتن یک تحقیق با اینترنت بیشتر آشنا شدم.هر شب برای جمع آوری اطلاعات والبته تفریح و رفع خستگی به اینترنت وصل می شدم.برای رد و بدل کردن جزوه ها ،به پیشنهاد دوستان یک ایمیل رو درست کردم و همون جا بود که با یاهو مسنجر آشنا شدم.منی که قبلا مخالف صد در صد چت کردن بودم با یاهو وارد گردابی شدم،که چاره ای جز همراه شدن باهاش نداشتم.
تازه فهمیده بودم چت کردن یعنی چی،که بطور اتفاقی با یک دختر آشنا شدم.هر چند که می دونستم نمی شه به چت کردن اعتماد کرد،اما نمی دونم چرا احساس کردم این یکی با بقیه فرق می کنه و یکی هم جنس خودم رو پیدا کردم.از این بابت خوشحال بودم و به خودم می بالیدم.
رابطه مون طوری شده بود که اگه یک شب باهاش حرف نمی زدم،خوابم نمی برد.کاملا مطمئن نبودم که چه حسی،اما هر چی بود برای اولین بار داشتم تجربش می کردم و نمی تونستم رهاش کنم.
تو همون روزا مطمئن شده بدم که واقعا دختر صاف و صادقی،شاید همین ویژگی هاش بود که منو اینطور جذب خودش می کرد.به هم قول داده بودیم که بین ما چیزی جز حقیقت و صداقت نباشه.البته ناگفته نمونه اونم از نخبه های درسی بود و مثل خودم فکر وذکرش درس خوندن.
با اینکه مدت ها از آشنایی مون می گذشت ،رابطه مون خیلی ساده پیش می رفت در حد حرف های خیلی سطحی .تو این مدت من خیلی سعی کردم که از این پرده عبور کنیم و رابطه مون صمیمی تر از قبل بشه،برای این کار چند بار امتحانش کردم ،مطمئن شدم که اونم از بودن با من خوشحال و راضی ،حد اقل تو ظاهر که اینو نشون می داد.هر چند تو یکی ازهمین امتحان ها متوجه شدم که علی رغم حرف های خودش خیلی هم پایبند به دوستی با من تنها نیست و این موضوع منو حسابی آزار می داد،همون موقع می خواستم رهاش کنم اما از یک طرف خودم نمی تونستم ازش دل بکنم و از طرف دیگه اصرارهای اونم بی تاثیر نبود.
من به شدت مشغول خوندن برای کنکور بودم ،اونم به همین شکل مشغول درساش.تو اون روزا فکر و حواسم دائم پیش اون بودولی مطمئن نبودم که اونم همین طور باشه راستش سعی می کردم بهش فکر نکنم و تمام تمرکزم رو بذارم برای خوندن،حتی گاهی وقتا به خودم می گفتم کاش اصلا نمی شناختمش ولی دیگه دست خودم نبود.به خودم امید می دادم که اونم مثل من، به من فکر می کنه و با این امید به روزای آینده دل خوش بودم.
با شروع شدن کلاسا ارتباط شبونمون قطع شدوبه چت های دیر دیرو چند تا OFF بسنده می کردیم.خیلی دوست داشتم احساس درونیم رو ساده بهش بگم ولی می ترسیدم بگم،اون وقت فکرای اشتباه نسبت به من به ذهنش بیادو برای همیشه از دستش بدم.به جز صبر کردن کاری از دستم بر نمی اومد.
بر خلاف انتظارم با گذشت زمان ارتباطمون کم رنگ و کم رنگ تر می شد؛چندین بار براش OFF می ذاشتم تا یک بار جواب بده.اون روزا فکر می کردم چون سنش کم هنوز نمی تونه عشق و محبت رو درک کنه و امیدوار بودم با گذشت زمان احساسم رو نسبت به خودش متوجه بشه.
این ماجرا گذشت و گذشت تا یه شب مثل همیشه به امید دیدن یک OFF ازش به اینترنت وصل شدم،بعد از مدت ها پیامی برام گذاشته بودکه خواب رو از چشمام گرفت و اشک و گریه رو بهم هدیه داد.
جمله این بود:می خوام از دنیای مجازی خودا حافظی کنم هر چیزی یک روز باید تموم بشه.هر چند این جمله به ظاهر منطقی به نظر می رسیداما من نمی تونستم درک کنم، پس احساس من چی؟
انگار دنیا داشت برام زیرو رو می شد تا صبح خوابم نبرد .مدام اون جمله جلوی چشمام بود،همش از خودم می پرسشدم چرا؟
مگه من چی کار کرده بودم که اون باید احساسات منو اینطور زیر پا له می کرد؟
قانع نمی شدم ،با هزار زحمت و خواهش یه قرار چت باهاش گذاشتم.هم خوشحال بودم که بعد از مدت ها می خوام باهاش حرف بزنم و هم ته دلم می لزید که نکنه ماجرا اونی باشه که داشت از درون آزارم می داد.بالاخره اون روز فرا رسید.می خواستم از دستسش عصبانی باشم،با تندی باهاش حرف بزنم اما بازم نتونستم یعنی واقعا دلم نمیومد که باهاش بد حرف بزنم یا حتی تو دلم ازش ناراحت باشم.دعا می کردم که حرفاش حقیقت نداشته باشه.از قبل خیلی فکر کرده بودم که چی می خوام بهش بگم،اما از اون همه حرف فقط تونستم ازش یک سؤاال بپرسم،ازش پرسیدم که می خوای ازدنیای مجازی جدا شی یا از من؟
با قاطعیت هر چه تمام ترجواب داد :از تو.گفت:یکی دوست نداره که اون چت کنه وبرای رسیدن به یه نفر باید از خیلی چیزا گذشت . این همون کابوسی بود که من حتی از ترس دیدنش تو خواب ، شبا خوابم نمی برد.حرفی برام نمی اومد ،انگار زبونم قفل شده بود،باورم نمی شد این همون دختر درس خون و سر به زیری باشه که من توی رویا هام باهاش سیر می کردم اونی که می گفت جز توبا کسی دیگه ای نیستم و نمی نمی خوام باشم،اونی که می گفت نمی خواد منو از دست بده ولی حالا...
اینجا بود که فهمیدم نه تنها احساس رو میتونه درک کنه،بلکه شاید خیلی هم بهتر از من این کارو می کنه
اینجا بود که فهمیدم چقدر ساده بودم...

این هم یه شعر به اسم رفیق نیمه راه، از آهنگ های رضا صادقی که تقدیمش می کنم به ل.ک
می دونستم
یه روز میری
می دونستم
که خود خواهی
می دونستم
دلت دور،رفیق نیمه ی راهی
دلا حرمت شکستی تو
این رسم وفا داری؟
دلم زخمی دنیا بود
خیال کردم دوا داری
از همون اول می دیدم
که تو بغض من نبودی
تو رو با خودم می دیدم
اما تو یه سایه بودی
تو نگات عشقی ندیدم
که بشه به خاطرش مرد
کبر و خود خواهی محضت مثل زالو دلمو خورد
دلا حرمت شکستی تو
این رسم وفا داری؟
دلم زخمی دنیا بود
خیال کردم دوا داری
دلم زخمی دنیا بود
خیال کردم دوا داری
نمی دونستم...